برگرد... ببیبن! تنها شدم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1392ساعت 0:11  توسط پرستار دیوانه.  | 

اي كاش مي دانستي آنقدر خسته ام كه ديگر رمق نفس كشيدن هم ندارم.آنقدر از پا افتاده ام كه ديگر دستم به دامانت هم نمي رسد. ديگر از روزگار خسته ترم، از بودن ، از ماندن ، حتي از خداي اين روزها ... وز از تمام وجودم تنها لحظه اي كودكيم ، آن شيطنت كه چشمانم را خيس كرد و تنهاييم را كمتر از اكنون ، آن هياهوهاي عصرهاي گرم تابستان در ميان برف هاي صبح پشت پنجره اي كه به ذوق ديدنشان پرده هاي اتاق را تمام مي گشوديم . اي كاش حالا هم اين پنجره ي خاك گرفته ي دلم را با ذوقي كودكانه ميگشودم به روي تو ، اما باز هم تو نيستي و من خسته تر از خودم ، خسته تر از بودنم به انتظار تو ، به انتظار بودن لحظه اي در كنار تو مي مانم بي ابر و باراني ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 20:57  توسط پرستار دیوانه.  | 

سلام.

یادت هست به من گفتی : نیستم!انگار نیستم که نیستم !!! و من تنها نگاهت کردم... میخواستم فریاد بکشم که هستی ، در تمام لحظه های بودنم ، در تمام عطر گردنبندت که در دستانم تاب می خورد ، در نگاه رفتنت ، و سکوت دوست داشتنی که در خوابی . ای کاش میتوانستم با چشمانم برایت آواز بخوانم و تو از سکوتم بخوانی هر لحظه دوستت دارم ها را ... ای کاش می توانستم در سکوت نگاهت ، در بلورهای آتشین چشمانت خیره شوم و با صدای بلند بگویم « دوست ترینت دارم هااااااااااااااااااااااااا....»

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1392ساعت 19:26  توسط پرستار دیوانه.  | 

قهوه را بردار و یک قاشق شکر… سم بیشتر

پیش رویم هم بزن آن را دمادم بیشتر


 قهوه ی قاجاری ام همرنگ چشمانت شده ست

می شوم هرآن به نوشیدن مصمّم بیشتر


 صندلی بگذار و بنشین روبرویم،وقت نیست

حرف ها داریم ، صدها راز مبهم، بیشتر


راستش من مرد رؤیایت نبودم هیچوقت

هرچه شادی دیدی از این زندگی ، غم بیشتر


 ما دو مرغ عشق، امّا تا همیشه در قفس

ما جدا از هم غم انگیزیم، با هم بیشتر


 عمق فنجان هرچه کمتر می شود حس می کنم

عرض ِ میز ِ بینمان انگار کم کم بیشتر


 خاطرت باشد ، کسی را خواستی مجنون کنی

زخم قدری بر دلش بگذار، مرهم بیشتر


 حیف باید شاعری خوشنام بودم در بهشت

مادرم حوّا مقصّر بود، آدم بیشتر


سوخت نصف حرف هایم در گلو…امّا تو را

هرچه می سوزد گلویم دوست دارم بیشتر


   محمد حسین ملکیان

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1392ساعت 8:51  توسط پرستار دیوانه.  | 

سلام.روزت خوش.

امروز خسته ام ،خسته ام از بودنها،از انسانها،از ادمها.... امروز ديگر تاب رفتن و ماندن ندارم،امروز ديگر هوايي براي نفسهاي بريده ام ندارم، امروز تنهايم در هياهوي بدلها،موج چهره هاي خموش و نقابهاي افسره كه با لبخندي دلفريب با دنياهاي سياه... امروز در پي يافتن تو ،در پي آن صداي مبهم دوردستها، در پي خواستنت برخاستم اما ديگر بار بجز سكوت در ديدگانم نظر نداشت، آه اي درد و حسرت هميشگي ، بي تو تنهاترينم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1392ساعت 8:48  توسط پرستار دیوانه.  | 

ا من برنو به دوش یاغی مشروطه خواه

عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه



بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد

با من تنها تر از ستارخان بی سپاه



موی من مانند یال اسب مغرورم سپید

روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه



هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق

کـُنده ی پیر بلوطی سوخت، نه یک مشت کاه



کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود

یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه



آدمیزادست و عشق و دل به هر کاری زدن

آدم ست و سیب خوردن آدم ست و اشتباه



سوختم دیدم قدیمی ها چه زیبا گفته اند

"دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه"


حامد عسگری

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392ساعت 15:32  توسط پرستار دیوانه.  | 

تکیه کردم بر وفای او ، غلط کردم غلط


باختم جان در هوای او ، غلط کردم غلط


صرف کردم صرف او فعلی عبث کردم عبث


ساختم جان را فدای او ، غلط کردم غلط


دل به داغش مبتلا کردم ، خطا کردم خطا


سـوختم خود را برای او ، غلط کردم غلط


اینکه دل بستم به مهر عارضش ، بد بود ، بد


جان که دادم در هوای او ، غلط کردم غلط


همچو وحشی رفت جانم در هوایش حیف ، حیف


خـو گرفتم با جفای او ، غلط کردم غلط...


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1392ساعت 20:8  توسط پرستار دیوانه.  | 

وقتی نمی توانی حرفی ساده و بی ریا به زبان آوری و تو را به نگفته هایت متهم می کنند باید به سکوت دلبست.سکوی را از هر ططف که بخوانی سکوت است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1392ساعت 19:56  توسط پرستار دیوانه.  | 

باور کن

هیچ اورانیومی

به اندازه ی اشکهایت

غنی شده نیست


هیچ کیک زردی

شیرینی لبهایت را ندارد


و هیچ بمب اتمی

به اندازه ی گریه هایت

مرا ویران نمی کند


ای

حق مسلم من

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1392ساعت 10:28  توسط پرستار دیوانه.  | 

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست ...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392ساعت 19:7  توسط پرستار دیوانه.  |